تبليغاتX
...

...

چرا آدما فکر می کنن حتما باید به همه خواسته هاشون اهمیت بدی و اگر در جواب درخواست هاشون بگی "نه" دورتو خط می کشن؟اون هم یه خط قرمز!

شاید از خودخواهی باشه.اما چرا هممون خودخواه شدیم؟از دوست و آشنا بگیر تا...هر کی که باهاش برخورد می کنی.

نمی دونم من دیدم عوض شده یا همه آدما جدیدا خاطرخواه شدن،اون هم خاطر خواه خودشون.

خلاصه این که:

اگه می خوای دورت خط قرمز نکشن،لطفا چراغ سبز نشون بده.

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

منم زیر و بم آهنگ تنهایی در این پاییز رویایی
مرا با گوش جانت گوش کن یک شب
سخن از سینه سوزان تو چون می
نوش کن یک شب

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

گاهی رفتن یک هدیه است

هدیه به کسانی که دنیا را برای آنها زیبا میخواهی

گاهی ماندن بزرگترین خیانت است

خیانت به کسانی که دنیا را برای آنها پر از آرامش میخواهی...

دلم صبوری پیشه كن ... بیاموز پرواز را !

وقت كوچ است ... باید بار سفر بندی...

ای كاش حدیث كوچ باور می شد...

دیواره این قفس پر از در می شد...


ناشناس


+نوشته شده در ساعتتوسط | |

گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر
باغ گل روياندن است

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بر دمد

گفته بودم گر به بار آيد درست
زندگي را چون بهشت
تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت
خاك را از ياد بردي خاك را
لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ
بذرهاي آرزويي پاك را

آب و خورشيد و نسيم و مهر را
زانچه مي‌بايست افزون داشتم
شوربختي بين كه با آن شوق و رنج
« در زمين شوره» سنبل كاشتم

- گل؟
چه جاي گل، گياهي برنخاست
در پي صد بار بذرافشاني‌ام
باغ من، اينك بيابان است و بس
وندر آن من مانده با حيراني‌ام

پوزشم را مي‌پذيري،
بي‌گمان
عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست
دوستي بذري‌ست، اما هر دلي
درخور پروردن اين دانه نيست.


فریدون مشیری

+نوشته شده در ساعتتوسط | |

همه رفتن، همه اونایی که می شناختم،همه اونایی که یه روز بودن و الان دیگه نیستن.دل کندن سخته اما اونا رفتن.هرچقدر هم برای موندنشون تلاش کنم فایده ای نداره.خیلی سخته،شاید باورت نشه اما خیلی خیلی سخته.گاهی آرزو می کنم کاش نمیومیدیم که الان مجبور بشیم بریم ولی بعدش با خودم می گم همون لحظه هایی که باهم بودیم خوب بود.خوش گذشت اما گذشت.ما هم باید بگذریم مثل بقیه.نمی دونم دارم با این رفتن به کجا میام.ای کاش این دیگه آخریش باشه هرچند میدونم که نیست.

"این هم می گذره..."

گذشت...یادش بخیر

+نوشته شده در ساعتتوسط | |



ما آزموده​ایم در این شهر بخت خویش   بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می​گزم و آه می​کشم   آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می​سرود   گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو   بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد   بگذر ز عهد سست و سخن​های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون   آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام   جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

















+نوشته شده در ساعتتوسط | |